روزها و سوزها
در حال هوای خودم می نویسم ... و اما دوستانی که لطف دارند مطالب من رو در وبلاگ یا سایت یا ...متعلق به خودشون می گذارند لطفا به من هم اطلاع بدهند یا رسم ذکر کردن منبع رو از یاد نبرند ....ممنونم
بهار من ... سلام
آه از دلتنگی و خشکسالی محبت ... من هم نمی دانم . فقط غروب ها چیزی شبیه بغض دیوانه ام می کند ...احساسی شیبه اینکه فکر می کنم کمی دیر است ...و باز هم نمی دانم به کدام طرف باید بدوم ؟! ناراستی ها ...آه از ناراستی ها ...که بیچاره ام کرده اند بهار ...انگار هرچیزی که مجازاتی ، جریمه ای ، توبیخی ندارد ...آدم ها زودتر و بیشتر گرفتارش می شوند .اینجا فهمیدن حقیقت از دروغ هم کار دشواری است ...آنقدر که گاهی دوستی را از دشمنی نمی توانی تشخیص دهی ...می توانی تصور کنی چه فاجعه ای است ؟! وای به حال این که بخواهی عاشق شوی ...من که مدتی است تمام روزنه های دلم را بسته ام می ترسم کودک دل ، گرفتار خانه ی شکلاتی وسوسه ها شود و سر از خانه ی جادوگر در آورد ... بهار من ..بهار همیشه سبز من ... آمدی برایم حسن یوسف بیاور ...که بیقرار ش شده ام ...گلدان های لب پنجر ه ام دیگر با این هوا نمی ساز ند ... هنوز هم دلخوشی هایم همان کتاب شعر قدیمی و قلم و جوهر و ... خواستم بگویم یاس ایوان قدیمی است ...اما نه ..آن ها با دل من در آن خانه ی قدیمی ماند ...راستش بهار ...دلخوشی ها روز به روز خاطره می شوند و هیچ چیز جایشان را نمی گیرد . اینجا حتی آدم ها گاهی به سایه های بلند خود می بالند ...سایه هایی که گاه سایه ی سرو پشت سرشان است... بهار پر شکو فه ی من ... نشانی مرا که می دانی ...چشمه را دنبال کن...جایی تمام می شود آنجا آغاز من است .جایی که تو، همیشه بهار من، شاید اولین برگ های زرد را ببینی ...و تو هر چه به من نزدیکتر شوی آسمانت محدودتر می شود...نشانه ی من همان شمعدانی خشک لب طاقچه است ... آمدی برایم کمی هوای تازه بیاور ... زودتر بیا ...که وقت تنگ است ... . آی ...تمام دخترهای این حوالی ...روزی به نام ما شد و همه ی مشکلاتمان حل شد ! از فردا ما هم می توانیم اندازه ی پسرها از حقوق طبیعی خود برخوردار شویم ! می توانیم احساساتمان را آزاد بگذاریم ... می توانیم اگر شبی دلمان گرفت ...و هوای فدم زدن در کوچه های باران خورده بیقرارمان کرد ...بدون ترس و واهمه تا سر کوچه تنها برویم ! می توانیم اصلا شبی تا صبح بالا ی کوهی به چراغ های چشمک زن شهر خیره شویم و هیچ کس مزاحم خلوتمان نشود ! یا کسی خیال نکند که مبادا فراری باشیم ! می شود عاشق بشویم ...و هیچ کس نگوید وای ...چرا قدر خودت را نمی دانی تو باید همیشه معشوق باشی ! ( حالا تو بنشین تا وقتی که موهایت برنگ دندان هایت سپید شد کسی که ایده ال توست عاشقت شود !) می توانیم هر وقت که هوس کردیم بالای درخت توت برویم و توت بتکانیم اما کسی به ما تهمت ادای پسر ها را در آوردن ؛ نزند! می توانیم فردا با خیال راحت در خیابان های خلوت و شلوغ شهر رانندگی کنیم و کسی با ما سر کل کل نیفتد ! آی تمام دخترهای این حوالی ...روزی به نام ما شد و روزگار مرد سالاری سر آمد ! حالا می شود با خیال راحت در لحظه زندگی کرد ...نه این که با خیال مادر فردا بودن ، شیوه های خانوم بودن را یاد گرفت ...می شود به جای کلاس آشپزی و خیاطی رفت سوارکاری و تیر اندازی ...اما آشپزیت هم حرف نداشته باشد ! دیگر خیالمان را حت شد اگر تنهایی حتی ماشین هم بخریم چون مردی همراهمان نیست کسی سرمان را کلاه نمی گذارد...قصه ی نگاه های ناپاک هم به پایان رسید ...حالا اگر کمی بیشتر به خودمان برسیم و شیشه عطر را روی خودمان خالی کنیم مسبب گناه هیچ کس نمی شویم ! آی ...همه ی دخترهای این حوالی ...روزی به نام ما شد ... از فردا دیگر هیچ دختری دلش نمی خواهد پسر باشد !!! امشب از خوشحالی می روم بالای پشت بام تا باد بادک صورتی آرزوهایم را به ستاره ها برسانم تو نمی آیی ؟ رنج تمام آن سال ها که ندیدمتان کجا و رنج این یک سال که باید می پذیرفتم که دیگر هرگز نمی بینمتان کجا ... حسرت به دل مانده ام استاد ... این دل آرام نمی شود ... واژه هایتان را دانه دانه بوییده ام اما ... نه با" تنفس صبح "نه "آینه های ناگهان" ... نه با "گل های آفتابگردان "آرام نمی شوم . دل به "قول پرستو" سپردم ... خواستم دلی بسازم" مثل چشمه مثل نور "...اما نشد ... به" بی بال پریدن" امید بستم به واژه های "طوفان در پرانتز" ...به " دستور زبان عشق "... خواندم و بوییدم ... قطار می رود تو می روی ...
تمام ایستگاه می رود و من چقدر ساده ام که سال های سال در انتظار تو کنار این قطار رفته ایستاده ام ... اما در این روزگار سخت که : وقتی تو نیستی نه هست های ما چونان که بایدند نه باید ها ... براستی که : " هر روز بی تو روز مباداست " ... کاش باران ببارد ...شاید عطر خاک کوی ترا به این چشم ها برساند ...شاید تو باز برایمان بخوانی که : باران! باران! دوباره باران! باران! باران! باران !ستاره باران! باران! ای کاش تمام شعرها حرف تو بود : باران! باران !بهار! باران !باران ! حسرت به دل مانده ام استاد ... و در این حال و هوای روزهای زردم به یادتان می خوانم : این باد بیقراری وقتی که می وزد دل های سر نهاده ما بوی بهانه های قدیمی می گیرد و زخم های کهنه ما باز در انتظار حادثه ای تازه خمیازه می کشند انگار بوی رفتن می آید ... . دریغا قیصر ... .
حال و هوای اینجا هم که ... آیینه ها دیگر تداعی آسمان نمی کنند ...از فاصله ها نپرس که بیشتر و بیشتر شده اند ...راستی اینجا عشق هم کمیاب شده ...شاید به خاطر خشکسالی و نیامدن باران باشد ...همه ی اینها یک طرف بهار و دلتنگی من یک طرف ...گاهی شده خودت هم ندانی دلتنگ چه هستی ؟
می توانیم اگر دلمان خواست بلند بخندیم ...به هر کسی که دوست داشتیم گل سر خی بدهیم بی هراس این که چشممان را این چشم ها در آورند و کسی احساساتمان را بازی بگیرد !
چه خوب شد حالا با خیال راحت می شود عروس شد ! چون مردها از فردا دیگر می دانند که زنها هم به اندازه ی آنها حق زندگی دارند ...آنها هم به خلوت نیاز دارند ...به محبت و عشق ...و اگرچه عاشق وظایف خانه داری و بچه داری هستند اما ...به رشد و پیشرفت اجتماعی هم فکر می کنند ...و بی هراس و نگرانی می توانند بدون نگاه بازجویانه ی همسر با همه روابط اجتماعی خوبی داشته باشند و ...دیگر حتی قانون اینقدر از ما حمایت می کند که نیازی نیست از مهریه سپر درست کنیم و از بچه بهانه ی بسازیم برای تحمل کسی که دوستش نداریم ...که اگر خدا نکرده جدا هم شدیم در جامعه از هر تهمت و توهینی مصون می مانیم ...
وقتی از شما می خوانم از شما می شنوم ...این درد جان می گیرد ...یادگار ندیدتان همین بغض جاوید است ...همین کتاب هایی که در حسرت امضای شما چشم به راه ماند و هیچ گاه به دستتان نرسید ...همین عکس دست خطی که نمی دانم از چندین دست گذشت تا به من رسید ...همین عکس هایی که در گوشه گوشه ی اتاقم داغ دل تازه می کنند ... استاد این چشم ها لیاقت دیدنتان را نداشت ...کاش این اشک ها در شان درد فراقتان باشد ...
اما باز هم این چشم ها بینا نمی شوند استاد ... این چشم ها پیراهنی از جنس ناگفته های نگاهتان می خواهد ...بافته بر قامت با شکوهتان ...این چشم ها ...دیگر بینا نمی شوند استاد ..." سفر ایستگاه " را نکند برای دل ما سروده اید که :
| Design By : Night Melody |
